پرنسس تیناپرنسس تینا، تا این لحظه: 6 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره
پرنسسی نیلا از سرزمین بهارپرنسسی نیلا از سرزمین بهار، تا این لحظه: 10 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره
کلاس نقاشی رفتنمکلاس نقاشی رفتنم، تا این لحظه: 6 ماه و 9 روز سن داره
English classEnglish class، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره
وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 4 ماه و 4 روز سن داره
مینامینا، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره
النا😞النا😞، تا این لحظه: 19 سال و 7 ماه و 22 روز سن داره
آشنایی من با نی نی وبلاگآشنایی من با نی نی وبلاگ، تا این لحظه: 1 سال و 8 روز سن داره
وبلاگ پرنسس برای همیشهوبلاگ پرنسس برای همیشه، تا این لحظه: 10 ماه و 11 روز سن داره
سال نود وهشتـــسال نود وهشتـــ، تا این لحظه: 10 ماه و 3 روز سن داره

💖into the uknow💖

im a princass,who ever bilive har dreams😍

انواع فرش

سلام.امروز میخواستم انواع فرش هارو بگم. ابتدا برای خرید فرش،بدانید و آگاه باشید که باید با فرش دوست بشوید و گرنه فرش وحشی میشود.و دوستی با فرش چنین است که گر فرش شما با سلیقه ی شما یکی بود شما دوست خود را پیدا کرده اید..اما گر دوستش نداشتید و مامانتان مجبورتان کرد ان را بگیرید و شما به شدت از آن نفرت دارید به طوری که آرزوی مرگ فرش را دارید،از شر فرش خلاص شوید.میتوانید آن را به عمه  ی خاله ی بابا ی عمو ی دایی ی بچه ی پیرتان بدهید یا  ان را به دیوار مهربانی آویزان. کنید. مرحله ی دوم نیت فرش ها!اگر از همان اول با شما دعوا داشت و شما را به اسمان و زمین پرتاب کرد بدانید که فرش وحشی گیباشد.مثلا فرش من بسیار وحشی است.چون همان روز که...
16 دی 1398

روز های عمه ای قسمت چهارم:ظاعتراض عمه

بسم الله الرحمن الرحیم به نام خدای مهربان روز های عمه ای قسمت چهارم اعتراض عمه نویسنده: نیلا گلی عمه با شدت فراوان در روبست.انگار از جنگ برگشته بود. ایلار که داشت ترشاله اندوخته میکرد گفت:((عمه،از جنگ برگشتی؟ چه خبر بود بیرون؟)) عمه با افتخار گفت:((مدرستون رو نجاتددادم!)) مامان خیار هارو انداخت تو ماشین لباسشویی،از حواس پرتی:((دختر جان....)) خیار ها خووورد شدند. عمه گفت:((از فردا،میرید مدرسه!)) ((عمه!!!ما تو خونه راحتیم!)) ایلار با دهن پر از ترشاله  گفت. بچه راست میگفت. ...
27 آبان 1398

روز های عمه ای:قسمت دوم

ببسم الله الرحمن الرحیم قسمت دوم آدیداس روزهای عمه ایی ♡♡♡♡ نویسنده: نیلا رینجینر  ۴ ابان ماه ۱۳۹۸ ۴ ابان ماه ۱۳۹۸ نشستم و کتابامو پخش کردم،یک ترشاله هم برداشتم و انداختم تو دهن گرامی۰ ((سلام برادرزاده گلم!واست کادو خریدم!)) چشام و می بندم ۰بدبختی شروع شد۰ ((عمه چته؟باز نمره ات چند شده؟)) هفته پیش،غمه سر کلاسش خوابش برده بود و کمترین نمره را گرفته بود. بابایم میگوید،من شبیه عمه هستم۰ولی هرچی به عمه ام را زدم هیچ شباهتی ندیدم ۰به بابایم گفتم و بابایم در حالی که سبیل های  دسته موتوریش را لمس میکرد گفت:((ترشاله و نمره؛شباهت))۰ عمه یک کادوی کاغذ پیچ شده که انگار ۵ بچه...
4 آبان 1398

داستان خنده دار

🚫من نه عمه هستم نه خاله،پس تو نظر ها ننویسید ااا!!!عمه شدی نیلا؟نه نشدم فقط داستانه من و عمه جونم   نویسنده: نیلا نولجیور ​​​​​​​ابان ماه ۱۳۹۸ ۴ ابان قسمت اول ♡بسم الله الرحمن الرحیم♡ ​​​​​​​عمه مایع غم ​​​​​​​سلام!اسم من ________هست۰من______سال دارم۰من______دوست دارم۰فامیلیم____است ​​​​​​​در حالی که برگه رو نگاه میکنم؛غمه ی گرامی رو برانداز میکنم۰بعد از دو دقیقه زل زدن دهنش رو باز میکنه:((چیه ایناز؟خیلی خوبه که!به خدا خوبه))۰ ​​​​​​​چی میگه؟:((عمه جان مثلا رشته ات کامپیوتره۰)) میگه:((میدونم ولی مگه این چشه؟)) ایلار با خنده میگه:((ای...
4 آبان 1398
1